پارسا  

 

اين وبلاگ، خاطرات و نوشته هاي مامان و باباي پارسا در مورد اوست.

Thursday, December 08, 2005

واکسن

هفدهم آذر (هشتم دسامبر)

پارسا کوچولو حالش بده
تب کرده چون واکسن زده
خانوم دکتر توي مطب
به پاي اون سوزن زده

مامان جونش رو پاي اون
يه حوله گرم ميذاره
سرد که ميشه با يک اتو
گرم ميکنه باز دوباره

پارسا کوچولو اين کارا رو
دوست نداره غر ميزنه
شايد داره با نق و نوق
داد سر دکتر ميزنه

نيمدونه که دکتر هم
مثل مامان مهربونه
اگر که سوزن ميزنه
فکر سلامت اونه

اول بگم که اشتباه نشه مامان و باباي پارسا شاعر نيستند. اين شعر از ناصر کشاورزه که يک کمي دست کاري شده. ديروز همزمان با آلودگي بيش از حد هواي تهران که چهارشنبه و پنجشنبه رو تعطيل رسمي کرد، پارسا 2 ماهه شد و مجبور شديم تو اون هوا براي تزريق واکسن دو ماهگيش ببريمش بيرون. رفتيم بيمارستان خاتم الانبيا. خب پارسا هم همونجورکه انتظار ميرفت موقع زدن آمپولها گريه کرد ولي بلافاصله بعد از رفتن تو بغل مامانش ساکت شد . مامانش هم همونجا شروع کرد به شير دادن به آقا پارسا، من هم ديدم اوضاع خيلي ناجوره، کار ما تموم شده و بايد بريم بيرون ولي پارساي عزيز داره مي مي ميخوره بنابراين شروع کردم به پرسيدن هر سوالي که به ذهنم ميرسيد اعم از اينکه جوابش رو ميدونستم يا نميدونستم. خانم دکتر هم خدا خيرش بده خيلي با حوصله بود و به همه سوالها جواب کامل ميداد. البته شايد هم پي به مقصود من برده بود.
اومديم خونه و پارسا يه دو ساعتي خوابيد. (البته قبل از رفتن به بيمارستان قطره استامينوفنش رو يک نوبت به توصيه پزشک داده بوديم.) بيدار که شد يه گريه حسابي کرد و براي اولين بار اشکهاي قشنگش رو گونه هاش جاري شد. پاي چپش هم که واکسن سه گانه بهش زده بودند خيلي درد ميکرد و تکونش نميداد با دوتا دستها و يک پاش دست و پا ميزد و گريه ميکرد. ديگه خودتون حسابش رو بکنيد که چه قد دلمون سوخت. تب هم کرد و براي اولين بار يه شب بيداري اساسي بهمون داد.
چه پست دلسوزانه اي شد تا اينجا. ولي خب شکر خدا امروز حالش خيلي بهتره ديگه گريه نميکنه و پاش رو تکون ميده. تب سنج هم يه تب خيلي مختصر رو نشون ميده. ولي جا واکسنش هنوز يک کم باد داره. فکر ميکنم تا فردا حسابي رو به راه بشه.
از داستان واکسن و اين حرفها که بگذريم تو اين مدت خيلي با خنده هاي شيرينش صفا کرديم. يک کار با مزه ديگه هم ميکنه، وقتي رو شکم ميخوابونيمش با يه تلاش وصف نشدني دست و پا ميزنه و ميره جلو ما هم کلي کيف ميکنيم. مامان پارسايي هم تا ميتونه ازش عکس ميگيره و خلاصه ما رو مجبور کرد براي جلوگيري از ورشکستگي به فکر يه دوربين ديجيتال بيفتيم. تا حالا هر چي عکس ازش ديده بودين با دوربين موبايل گرفته شده بود ولي عکسهاي از اين به بعدش با دوربين ديجيتاله.
راستي پوشکش هم تازگيها يه سايز بزرگ شده و حسابي داره مرد ميشه.

7 نظرات:

  • At 12/08/2005 10:15 PM, Anonymous Anonymous said…

    in fereshteie kocholo che bamaze mikhande
    ishala ke in vaksanash tamom beshe va agha parsaiimonam rahat beshe
    hala ke dorbin dar shodin hatman yek alame aksaie khoshkel az parsa kocholo bezarin

     

  • At 12/10/2005 2:30 PM, Anonymous Anonymous said…

    سلام . خوب خدار و شكر كه حالش بهتر شده چقدر عوض شده ما شاالله خيلي بامزه مي خنده . خوش به حالتون كه مراسم واكسن زدنتون انجام شد . من بايد ديبا رو ميبردم واكسن18 ماهگيشو بزنم اما فكر كردم تعطيله نبردمش البته اگه خدا بخواد 5شنبه اين هفته ميبرمش

    خوش باشيد

     

  • At 12/10/2005 5:45 PM, Anonymous Anonymous said…

    حتا غرزدنش هم شيرينه نه؟!

     

  • At 12/10/2005 6:27 PM, Anonymous Anonymous said…

    درسته! عجب مي گذرد ...

     

  • At 12/13/2005 9:18 AM, Blogger khatoon said…

    سلام ...آقا پارسا را ماچش کنيد محکم .خيلی هم مبارک باشه . تازه کلی کار های هيجان انگيز مونده . اولين بار که غلت می زنه . ، می شينه و از همه مهمتر گاز میگيره ..به مامان پارسا هم تبريک بگين

     

  • At 12/13/2005 11:52 AM, Anonymous Anonymous said…

    آخي نازي. چه خوب كردين عكسش رو گذاشتين. ماشاالله عوش شده و چقدر ناز شده.

     

  • At 12/17/2005 8:10 AM, Blogger آرمان said…

    پارسا کوچولو نمی خوام بترسونمت ولی این قضیه واکسن حالا حالا ها تمومی نداره!! آخه من هر چی باشه یه چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم :)) اما نگران نباش زود می گذره! همیشه مثل این عکست خندون باشی.

     

Post a Comment

<< ???? ???ی